محمد على مجاهدى

249

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

برگزيده آثار عاشورايى در حال حاضر جز تركيب نوزده‌بندى ، اثر عاشورايى ديگرى از شرر بيگدلى سراغ نداريم و لذا به نقل آن بسنده مىكنيم : زال فلك چو مِعجر كُحلى به سر كشيد * آشفته گيسوان سفيد آمدش پديد برجيس را ، عمامه مشكين شب فتاد * از فرق و همچو ماتميان زهره مو بريد بومى سپيد بر لب بامى كهن نشست * زاغى سياه از سر نخلى قوى پريد از گوش دهر عقد جواهر فرو گسست * از چشم چرخ اشك كواكب فرو چكيد از ديده صبح خون شفق ريخت بر كنار * چندان كافق ز موجه اشكش به خون تپيد در اضطراب من كه سراسيمه آفتاب * ديدم ز شرق با رخ افروخته دميد گفتم : چه روى داده ؟ به خون شست روى و گفت : * رازى كه شرح آن نتوان گفت و نى شنيد كاينك صباح روز محرم بود كه گشت * در دشت كربلا شه لب‌تشنگان شهيد عين ضياء و مطلع نور و فروغ عين * تابنده شمعِ دودهء عزّ و علا ، حسين با اين عزا به دست شقايق خضاب چيست ؟ * در گوش گل ز ناى عنادل « 1 » رباب چيست ؟ آشفته موى دختر زهرا به حيرتم * زلف بنفشه طرّهء سنبل به تاب چيست ؟ آگاه اگر نه از عطش كودكان وى * اين قطره‌هاى اشك به چشم سحاب چيست ؟ ناديده چرخ پيراگرش جامه لاله‌گون * با قامت خميده به نيلى ثياب « 2 » چيست ؟ اى ماه ! ماه رايت « 3 » او گرنه سرنگون * خرگاه آسمان ز تو زرين طناب چيست ؟ اى آسمان ! به پرسش اين ماجرا تو را * در حيرتم كه در صف محشر جواب چيست ؟ اى دهر ! دختران وىاند از تو بىحجاب * اين خصمى « 4 » تو با پسر بو تراب چيست ؟ صف‌ها كشيده شد چو به ميدان كربلا * از جنس ديو شام و سليمان كربلا

--> ( 1 ) . جمع عندليب به معناى بلبل و هزاردستان . ( 2 ) . جمع ثوب ، به معناى جامه و لباس . ( 3 ) . پرچم . ( 4 ) . دشمنى .